191. مالبرو... - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:37
xa0 لم داده ام به صندلی ماشین ... یک پایم آویزان است جوری که نوکش زمین را احساس میکند ... و دیگری روی تکه روزنامه ای که کف ماشین است ول شده و انگار حادثه ای مهم تر از تمام رخداد های بی ارزش صفحه ی حوادث روزنامه اتفاق افتاده ... بی حال به آجرهای پل نگاه میکنم . به چین و چروکشان، که به قدمت حضور هزار ...
192. انجمن 95 - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:37
بینشان احساس غریبی میکردم ... نه اینکه نشناسمشان ... چند نفرشان را میشناختم ... اما دلم با آن ها نبود ... این همان جمعی بود که دوست داشتم با آنها آشنا شوم ... xa0جمعی که شاید یک صدم صمیمیت درباره الی ؟ نه نزدیک به درباره الی را هم نبودیم ...xa0 اما من آدم تنهایی هستم ... این را امروز میفهمم ... من آ...
193 . اتفاقی که باید از آن جلوگیری کنیم ... - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:37
شاید برای چندمین بار متوالی باشد که خودم را در میان مقدار انبوهی دود پیدا میکنم و دلم میخواهد که این حال همیشگی باشد ... شاید برای چندمین بار باشد که از تو ... از لمس تنت... از لمس آن شب سیاهی که هیچ وقت ندیدم باد آنها را پریشانxa0کند ناامید شده باشم ... تو نمیدانی ... تو این ها را نمیدانی ... نمیدا...
194. وقتی باخ مینوازد - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:37
بر دست هایت خیره شو... از من در تو چه به جا مانده؟ گرمایی که در تمام خطوط متقاطع دستهایت جریان دارد ... و شاید هم در تمام انحنای ها و قوس های تن تو ... که خودشان زنانگی را به معنای واقعی با صدایی ارام در گوشم میخوانند ... میدانی ... تمامیت من در حول نقطه ای از طرز نگاه تو ... میرقصد ... درست وقتی مر
195. در ستایش یک حس قدیمی ... - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:37
xa0 گندم زار حوالی تن او می رقصد ... آفتاب به لبخند_ بهار می خندد ... و تو هرچه زمان را به خیال خودت رام تر کنی ... بیشتر پی می بری که حرکاتت سنگین تر شده اند... میفهمی که هنوز خامی ... شاید مثل وقتی که زنی در باد می دود... مثل وقتی که سیاهی پریشانش در باد هی تکان تکان می خورد ... و تو خیره به چینش
196 - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:37
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
178.سکوت میشوم تو بشکن - تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 2:08
قرار است فراموش کنیم ... آنچه از هم دزدیده بودیدم ... قرار بر این است که خنده ی دختزک و سیب های قرمز باغ سبز و سحر انگیز آن ده را به یغما بدهیم ...بدوییم ... بروویم ... تمام شویم و دوباره شروع شویم ... بگذاریم که ساعت ها خاک بخورند ... دور شویم آز آن همه پنجره هایی که باز نشد ... و پرده هایی که کنار...
177. همیشه در فکر نداشته هایشان بودند ... - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 6:03
xa0 xa0 حوالی لحظه هایی که دور از ذهن به نظر میرسند ... قدم برمیداری ... و امواج خودخواه دریا برای بلیعدن ردپایت از روی شن ها به ثانیه ها رحم نمیکنند ... آسمان خاکستری میشود و تن من رو به زردی میرود ... نسیم های آرام پاییز رو به لختی موهای تو سلام میکنند ... کودکی آنطرف تر بادبادکی را به دل آسمان سپ...
175... - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 15:46
کاش هر روز بعد از ظهر پنجشنبه بود. xa0 xa0
174. تنهایی حرفای مشترکی به وجود می آورد . - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 15:03
xa0 xa0 گاهی شوق دیدنت کلافه ام میکند ... گاهی ترس از نبودنت ... نمیدانم چگونه بر زندگی ام دست کشیده ای که بی حضورت لحظه ها حال ناخوشی دارند ... دله بسته ای لحظه های حضور تو ... مرتضی ... تولدت مبارک خواهرم ! xa0 + تولد خواهرشه خواست براش بنویسم . بار اولم نیست که برای تولد کسی که نمیشناسمش مینویسم ...
165. انس با قران به زور که نمی شود می شود ؟! - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:20
xa0 xa0 روز دویست هفتادو ششم .. میان انگشتانم میچرخانمش ... صدای درهم چرخیدنش بی جان تر می شود ... دلم نمی اید جانش را بگیرم ... نگاهش میکنم میگوید چهارم مرداد نودو یک را به یاد اور ... چه خوشبخت بودی ؟ دنیا در دستانت بود ... بی اختیار میخندم ... نفس عمیقی میکشم... عطر تابستان می اید ... عطر همان مر...
166. خداحافظ - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:20
میبینی؟ قدم برداشتن سخت تر از هر لحظه به نظر میرسد. هوای گرفته ی این روزها عطر عجیبی دارد... آتش زودرس خرداد ماه به صورتم چنگ میزند ... همین غروب را ببین ... این گرما این خرداد و این رنگ طلایی عمیق که به تن تو وصل میشود یاد قصه ای را در من روشن میکند قصه ای که یکی بود و تو... نبودی ... از زمانی که ن...
168. ورژن دروغین یک خواب - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:13
xa0 xa0 مهدی درب پله های اضطراری را باز کرد و جلوتر رفت ... به پارگرد اول که رسید چراغ قوه اش را سمت درب گرفت ... من هم به دنبال او وارد شدم ... شب تاریکی بود ... باران نم نم می بارید ... ساختمان قدیمی نزدیک کشتارگاه خالی از سکنه بود ... دیوار های بلند و بتونی بوی نم میداد ... راه روهایی که سال ها ب...
169. گزیده ای از زندگی تارانتینو از زبان من . - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:13
170. اگر دوست دختر داشتیی! - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:13
+ از همون روز اولی که دیدمت آدم یوبثی بودی . _ واقعا؟ + آره خیلی عبوسی ... همیشه آروم و ناراحتی انگار . _ خب دست خودم نیست ... همینه دیگه ... + به هر حال خیلی ازت بدم میومد . _ فعلا که تو میلکشیکتو با همین آدم عبوس قسمت کردی :دی xa0
171... متن رو بشنوید با صدای خودم ... - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:13
تمام زندگی به ریسمان وجود حسی که به ان "رفتن تو" می گفتند بسته شده بود ... به همان حس که چیزی شبیه به "فقدان" بود ... همین وابستگی ها ... که خودش دردیست در مرض ناممکن ... شبیه به یک قطعه موسیقی میشود که نمیشود از شنیدنش گذشت ... شبیه به یک شعر میشود که نمیشود آن را نخواند ... شبیه به یک صدا ... که ن...
173. یک عاشقانه نسبتا آرام... - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:13
xa0 xa0 هزار ضلع ... هزار زاویه ... دو چشم ... یک نگاه ... خیرگی های چشم های تو را خوب به یاد دارم ... وقتی تمام این کتاب ها برای چشم های تو جان میدادند ... و قتی شهر خاموش میشد و تو نبودی ... من تمام کتاب ها را به امید نگاه تو دوره میکردم ...