خرید بک لینک
میبینی؟ قدم برداشتن سخت تر از هر لحظه به نظر میرسد. هوای گرفته ی این روزها عطر عجیبی دارد... آتش زودرس خرداد ماه به صورتم چنگ میزند ... همین غروب را ببین ... این گرما این خرداد و این رنگ طلایی عمیق که به تن تو وصل میشود یاد قصه ای را در من روشن میکند قصه ای که یکی بود و تو... نبودی ... از زمانی که نوشتن ها در من رنگ ارغوان به خود گرفته بود سالها میگذرد ... میدانی ؟ آن وقت ها بود که اولین بار تو به من گفتی چشمه ی شعر را در من یافته ای ... همان وقت ها را میگویم که کلمات از من رو به پرتگاه شنوایی تو برای زیباترین خودکشی هجوم می آوردنند ... و این طبیعت دنیای بین من و تو بود ... آن روزها بود که مخاطبی برای نوشته هایم بود و مخاطب داشتن در گنجایش ذهن دیگران محدودیت بود ... همین دیگران را میگویم که سایه هایشان بر زندگی ها افکنده شد ... آنها چه میدانستند ؟ آن ها تو را نمی شناختند و به رقص برگ درختان ِسوخته ی پادشها فصل ها در چشم های تو پی نبرده بودند ... و نمیبرند ... قصه ها و شعر ها همیشه تمام میشوند ... اما آدم ها نه ... آدم ها بعد از رفتنشان همیشه شروع می شوند ... همیشه بعد از رفتنشان آجر های ترک خورده دیوار ها و عقربه های ساعت فریاد می کشند ... و هیمشه بعد از رفتن هاست که شهر هر چقدر هم روبروی آینه خودش را بیاراید دیگر به چشمت نمی آید... حالا نوبت به من رسیده ... من میروم و تو روزی دلت برایم تنگ خواهد شد ... مثلا درست زمانی که تنها در آشپزخانه ای آرام نشسته ای و به عبور و مرور پرتو های آفتاب از لابه لای پرده ی چین دار پنجره خیره شده ای ... تو دلت برایم تنگ خواهد شد ... درست زمانی که دست کسی را گرفته ای و به خیابان ها یکی پس از دیگری پشت میکنی ... تو روزی دلت برای کسی تنگ خواهد شد کسی که روی انتخاب کرده بودی مخاطبش باشی ...

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 3:20

صفحه بندی