210.......................... - تاریخ: 1396/10/30 ساعت: 2:15
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
206. پاییز گواهی بود بر نهایت من - تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 12:26
206. پاییز گواهی بود بر نهایت من من در بی نهایت خود کسی را دیدم که به چشم های اسمان خیره شده بود ... انتظار لبخند و بستن چشم هایش را داشت ... میدانست ... اسمان چشم که بگذارد ...ابر ها می ایند ... می ایند که بشویند دلتنگی را ... + نوشته شده در xa0ساعتxa0xa0 توسطxa0New Manxa0 |xa0
207. وقتی مرز خیالو واقعیت به چیز میره . - تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 12:26
خودم را در رها ترین حال ممکن یافته بودم ... بیدار شدم... چشم باز کردم ...دویدم سمت پنجره... باران ارام میبارید... صدای ارامشش حس ناممکنی در من زنده میکرد ... حسی که انگار دور از ان بودم ... به سبزی زمین رو به رو نگاه کردم ... و به ابتدای اسمان که د
207. وقتی مرز خیالو واقعیت به چیز میره . - تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 1:13
خودم را در رها ترین حال ممکن یافته بودم ... بیدار شدم... چشم باز کردم ...دویدم سمت پنجره... باران ارام میبارید... صدای ارامشش حس ناممکنی در من زنده میکرد ... حسی که انگار دور از ان بودم ... به سبزی زمین رو به رو نگاه کردم ... و به ابتدای اسمان که د
201 - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:40
[unable to retrieve full-text content]xa0 هرچی بزرگتر شدیم فهمیدیم تنها تر هستیم ... xa0
202. 25 سال بعد مثلا - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:40
xa0 یک زن روی صندلی وسط سالن نشته و عطر یک دسته گل رز را بو میکشد ... لباس بلند و قرمزش در قرمزی صندلی ها گم شده ...بعد از چند زنگ کوتاه گوشی را برداشتم ... میگفت تو را که ببینم جیغ میکشم... میگفتم نه... کلاویه های پیانو با فشار های نامنظمی در تن من جابجا میشدند ... میگفتم تو را که ببینم یقینا هیچ چ...
205. The chaser 2008 - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:40
[unable to retrieve full-text content]بعد ها تو تاریخ میگن اون پسری بود که برای دیدن فیلم از خوابش هم گذشت ...xa0
206. پاییز گواهی بود بر نهایت من - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:40
من در بی نهایت خود کسی را دیدم که به چشم های اسمان خیره شده بود ... انتظار لبخند و بستن چشم هایش را داشت ... میدانست ... اسمان چشم که بگذارد ...ابر ها می ایند ... می ایند که بشویند دلتنگی را ... + نوشته شده در xa0ساعتxa0xa0 توسطxa0New Manxa0 |xa0
194. وقتی باخ مینوازد - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 22:09
بر دست هایت خیره شو... از من در تو چه به جا مانده؟ گرمایی که در تمام خطوط متقاطع دستهایت جریان دارد ... و شاید هم در تمام انحنای ها و قوس های تن تو ... که خودشان زنانگی را به معنای واقعی با صدایی ارام در گوشم میخوانند ... میدانی ... تمامیت من در حول نقطه ای از طرز نگاه تو ... میرقصد ... درست وقتی مر...
199. داستان های غرب وحشی 2 - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 22:09
در یک روز آفتابی از روزهای سال 2014 زنی درست پشت در اتاق بیضی شکل کاخ سفید انگشترش را بیرون آورد و در صورت شوهرش که تازه رئیس جمهور شده بود پرت کرد و به زیر زمین کاخ سفید برای اشک ریختن پناه برد ....آن زن هیچ وقت جلوی کسی اشک نمیریخت ... و با اینکه از زندگیش راضی نبود ولی برای صلاح مملکت سعی میکرد ک...
202. 25 سال بعد مثلا - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 22:09
xa0 یک زن روی صندلی وسط سالن نشته و عطر یک دسته گل رز را بو میکشد ... لباس بلند و قرمزش در قرمزی صندلی ها گم شده ...بعد از چند زنگ کوتاه گوشی را برداشتم ... میگفت تو را که ببینم جیغ میکشم... میگفتم نه... کلاویه های پیانو با فشار های نامنظمی در تن من جابجا میشدند ... میگفتم تو را که ببینم یقینا هیچ چ...
203. پرداخت یک سکانس دوست داشتنی مثلا : داخلی . خانه - آغوش یک مو مشکیه دوست داشتنی .صبح جمعه - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 22:09
به تو خیره شده ام ...اینک خواب را در چشمانم جستجو مکن... سیاهی چشم تو فرصتی است برای درخشش ستارگان ...و فردا... سفیدی چشم تو، روز را بر همگان روشن خواهد کرد ... + نوشته شده در xa0ساعتxa0xa0 توسطxa0New Manxa0 |xa0
204. ده سال را به 202 اضافه کنید ... - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 22:09
xa0 سالن انتظار فرودگاه انگار که نفرین شده باشد خلوت بود... گوشی را برداشتم... خودش بود ... گفت من آنجا بودم ... گفتم ندیدمت اما، میدانستم آنجایی... گفت از کجا ؟ ... سیگارم را روشن کردم ... کمی پشت پرده ها روی سن راه رفتم ... خطی صاف را در ذهنم تصور کردم ...روی خط قدم زدم... مثل تمام خیابان هایی که ...
198. داستان های غرب وحشی 1 - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:06
سال 1842 در غرب وحشی یک مرد تنها جلوی در کلبه اش روی صندلی راحتی لم داده بودxa0 و با نور فانوس شش لول قدیمش را تمیز میکرد ... ماه به زمین لبخند میزد و نسیمی خنک از روی چمن های نزدیک کلبه میگذشت ...صدای جیرجیرکها سکوت شب را به بازی گرفته بود ... همه چیز عطر یک شب معمولی را میداد ... مرد با خودش آرام ...
199. داستان های غرب وحشی 2 - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:06
در یک روز آفتابی از روزهای سال 2014 زنی درست پشت در اتاق بیضی شکل کاخ سفید انگشترش را بیرون آورد و در صورت شوهرش که تازه رئیس جمهور شده بود پرت کرد و به زیر زمین کاخ سفید برای اشک ریختن پناه برد ....آن زن هیچ وقت جلوی کسی اشک نمیریخت ... و با اینکه از زندگیش راضی نبود ولی برای صلاح مملکت سعی میکرد ک...
200. داستان غرب وحشی 3 ( پایان ) - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:06
آفتاب تابستان آنقدر تند و نیز می تابد که هر جنبنده ای را فراری میدهد .... همه جا را خاک گرفته ... نسیمی ملایم اما گرم می وزد ... خورشید برگ های درخت جلوی کلبه را می سوزاند ...9 سال از تمام آن قضایا میگذرد ... هیچ صدایی جز صدای پیچش باد نمی آید ... سقف کلبه و چوب های جلو کلبه را خاک گرفته . تعداد قبر...
187. دانلود کنیم - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:37
[unable to retrieve full-text content]یه نفر بهترین فیلم های 2016 و 2015 و 2017 رو بگه که دیده !
188. فیلم هایم ... - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:37
بالاترین پیشنهاد ... میتواند دوباره تمام آن حسی را که شما به عنوان یک جوان عاشق بیست ساله در اواخر دهه ی 80 یا اوایل دهه 90 خودمان داشته اید را دوباره زنده کند ... فیلم با موسیقی و حرکات نرم دوربین و آن همه نماها و طراحی صحنه های تکراری بسیار شاعرانه است ... اگرچه کمی غیر واقع گرایانه گاهی با م
189. هفت اسفند - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:37
هیچ وقت فک نمیکردم دلم برات تنگ بشه نامرد.xa0امیدوارم هر گوری هستی حالت خوب باشه .xa0 اسفند خیلی ماه بدیه . قدیما خوب بود . اونموقع که مدرسه میرفتیم . حتی اون موقع ها که مینوشتم ... وبلاگ داشتم ... حتی اون موقع که مو مشکی رو داشتم ... حتی ... نه ... نه ... از اون موقع که خواب دیدم داره گریه میکنه می...
190. آخرین متن من برای رادیو بلاگیها... - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:37
صدای کلاغ ها از آن سوی ابرها در باد می پیچد .انگار میگویند برف برف... زمستان دارد زورهای آخرش را میزند . آسمان باز مخمل خاکستریش را پوشده و اسفند دارد تمام میشود ... صبح ها همیشه ساعت 8 به کافه می آیم ... عطر قهوه تازه و چوب های کف مغازه درهم تنیده شده اند ... و صدای لعزش عقربه های ساعت در خلوتی ِ ص