ساعت حدودا 3 بعد از ظهر است .... صدای جیغ یک زن درفضا می پیچد ... یک نفر از داخل خانه روی چوب های کف راهرو فشار می آورد ... و آرام آرم به سمت بیرون می آید... صدای نفس نفس زدنش نزدیک میشود ... زنی با یک لباس سیاه و رسمی از خانه خارج میشود ... تعادل ندارد ... به ستونی که سقف جلویی کلبه را به کف زمین وصل کرده تکیه میده ... صورتش خون آلود است ... موهایش روی صورتش است ... صدای مسلح شده یک شش لول می آید یک نفر در آستانه در می ایستد و فقط دستش از چارچوب در مشخص است ... اون به قلب زن شلیک میکند ... زن روی زمین می افتد از برخوردش با زمین کمی خاک بلند میشود ... مرد از چارچوب خارج میشود . کلاهش روی صورتش را پوشانده ... جسد زن را که در حال جان دادن است بر می گرداند ... کلاهش را بالا میدهد ...او نیومن است
نیومن : متاسفم شرمینه ...
شریمنه : تمومش کن
نیومن جسد نیمه جانش را به سمت گودال میکشد و به او میگوید
نیومن : به آسمون خیره شو ... به آبی بیکرانش ...
او را در گودال می اندازد و به او شلیک میکند ... صدای شلیک در صحرا می پیچد و انگار کرکس ها در آسمان حلقه میزنند
نیومن اسلحه اش را غلاف میکند ... و شروع میکند به پر کردن گودال ... فریمن روی یک صندلی چرخ دار درحالی که پرنسس اون را هل می دهد از خانه خارج می شوند . آنها بالای قبر شرمینه می آیند ... نگاهی به نیومن میکنند که چقدر پیر شده اند ... پرنسس شنلش را تکانی میدهد و کلاه چسبید به شنلش را از روی سر می اندازد و بالای قبر هفتم و پتوی سبز رنگ میرود گوشهایش را تکان میدهد یکی از گوشهایش کنده شده و به بلندی قبل نیست ...
نیومن نگاهی به فریمن میکند
نیومن : هنوزم می خوای دنیا رو نجات بدی پیرمرد؟
فریمن : هنوز یه روز دیگه زنده موندی!
نیومن : خفه شو پیرمرد .
زنی با اسب از روی تبپه ها به سمت کلبه می تازد ... قسمت فلزی کیفش روی اسب هی تکان میخورد و چشم را میزند ... نیومن به داخل کلبه میرود و از جعبه کمک های اولیه یک سرنگ بر میدارد... و بیرون می رود .
زن از اسب پیاده میشود . زن صورتش را با یک پارچه سفید بسته به سمت نیومن میرود و کیفش را باز میکند ... مقداری دارو به نیومن می دهد . نیومن دارو را به فریمن تزریق میکند ...
زن پارچه را باز میکند او عنکبوت بی صداست ... عنکبوت بی صدا به سمت قبر یازدهم میرود ... نگاهی به نیومن میکند و میگوید ... " آله خاندرو دل ماریو مشتبی... "
نیومن : بلخره پیداش کردی پس؟... برو ...
فری من به سمت پرنسس میرود به او میگوید ..." دلم میخواد یه متل بزنم " نیومن یک صندلی از داخل خانه می آورد و کنار صندلی راحتی جلوی پنجره می گذارد عنکبوت بی صدا کیف را به نیومن می دهد و خاحافظی میکند از سمت جنوب به راه می افتد ... پرنسس به فری من نگاهی کند میگوید
پرنسس : بسته دیگه نوبت منه سوار بشم .
فریمن از زوی صندلی چرخ دار بلند میشود و می آید کنار نیومن روی صندلی مینشیند ... پرنسس با صندلی در حال دور خوردن و بازی کردن است نیومن سیگار خودش را روشن میکند و یک سیگار برای فری من روشن میکند .
نیومن : یه متل بزنیم که یه رستوران زیرش باشه ؟
فریمن : خوبه !
نیومن آخرین کام سیگارش را میگیرد و وینچستر را از گوشته ایوان بر میدارد . و از جایش برمیخیزد ...
تیومن : فقط قبلش یکم سرگرمی لازمه قبلش !
به دسته سیاه پوشی که از شمال می آیند اشاره میکند
فریمن تیغ هایش را از روی کمر در می آورد و با خنده به رو به پرنسس میکند
فریمن : هی بچه بدو برو داخل !
هردو به سمت دسته سیاه پوش می روند ....