
خودم را در رها ترین حال ممکن یافته بودم ... بیدار شدم... چشم باز کردم ...دویدم سمت پنجره... باران ارام میبارید... صدای ارامشش حس ناممکنی در من زنده میکرد ... حسی که انگار دور از ان بودم ... به سبزی زمین رو به رو نگاه کردم ... و به ابتدای اسمان که در انتهای درختان گم شده بود... مخمل نگاه ابرها بوی پاییز میداد ... به چند دقیقه قبل فکر کردم ... به زندگی که خوابش را دیده بودم... من اهل جنوب بودم ... خوش صدا ... شوخ و غمگین ... انگار کسی را دوست داشتم... پر از ارزوهای بزرگ... یادم نمی اید ...انگار در زندگی به رها تربن حالت ممکن رسیده بودم ...انگار به جایی رسیده بودم که هیچ راهی جز دلم نداشتم ... منطق احمقانه ترین راه بود ... و تو اخرین پناه ... باد تندی وزید ... پنجره را بستم ... سمت تو چرخیدم ... به خواب و خودم خندیدم ... به تو پناه اوردم ...
برچسب:
نویسنده: سام اکبری