خرید بک لینک
صدای کلاغ ها از آن سوی ابرها در باد می پیچد .انگار میگویند برف برف... زمستان دارد زورهای آخرش را میزند . آسمان باز مخمل خاکستریش را پوشده و اسفند دارد تمام میشود ... صبح ها همیشه ساعت 8 به کافه می آیم ... عطر قهوه تازه و چوب های کف مغازه درهم تنیده شده اند ... و صدای لعزش عقربه های ساعت در خلوتی ِ صبح بر همه چیز غلبه کرده، اینجا کافه ی تنهایی من و فرهاد است... ده سالی است که به رشت آمده ایم و این کافه را خریده ایم... اینجا هیچ کسی را نداشتیم .... بعد از پیدا شدن جسد عمو اورهان هر چیزی که به من رسیده بود را فروختیم ... میگفتند انگار یک نفر خودش را در آب دار زده باشد...یخ زده بود ... هیچ وقت پدرم، آیدین پیدا نشد ... و مادرم سورملینا ... هر چقدر میتوانستم پرسو جو کردم اما چیزی پیدا نکردم ... انگار دنیا میخواست که از آن زندگی دل بکنم ... در میان تمام این جستجو ها فرهاد را پیدا کردم ... شبیه پدر بود ... اهل شعر بود ، سالها برایم شعر مینوشت ... روحش لطیف بود... همیشه تنش بوی قهوه میداد ... نمیدانم چه شد که یک روز دیدم موهای بلوندم را زیر کلاهم جا داده ام و کنارش قدم میزنم ... میدانم فرهاد هم در دلش دنبال یک سورملینا بوده ...و رگه ارمنی من بیشتر از رگه ایرانی در ظاهرم نمایان بوده....ب عد از تمام این اتفاقات بارو بندبل را بستیم و به رشت آمدیم ... و این شد که من ، المیرا اورخانی دیگر به نوای سمفونی مردگان هیچ وقت گوش نکردم...

+داریم به ته اسفند میرسیم و من مشتاقانه منتظر پست های آخر سال و دم عیدی فری من هستم :دی

+ نوشته شده در ساعت توسط New Man |

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 3:37

صفحه بندی