خرید بک لینک

روز دویست هفتادو ششم .. میان انگشتانم میچرخانمش ... صدای درهم چرخیدنش بی جان تر می شود ... دلم نمی اید جانش را بگیرم ... نگاهش میکنم میگوید چهارم مرداد نودو یک را به یاد اور ... چه خوشبخت بودی ؟ دنیا در دستانت بود ... بی اختیار میخندم ... نفس عمیقی میکشم... عطر تابستان می اید ... عطر همان مرداد ... چشمانم را کمی بستم ... خوابم می امد ... گفتم تو کجایی ؟ گفتی چشمانت را ببند همین نزدیکی هایم ... تردید داشتم ... به تابستان و گنجشک هایی که روی کابل های برق چشم خدا بودند بر من و تو ... یادم می اید باد غرل سوخته ی مزرعه های گندم را برایمان میخواند ... و مادر سینی های سرخ رب را در افتاب پهن کرده بود... دستم سست شده بود... مشتم را باز کردم... از لابه لای انگشتانم به زمین افتاد ... برگه ای از تقویم که لای قرآن بود ... به تاریخ پنجم مرداد نودو یک ... و من خودم را از هرچه خاطره است بیرون میکشم که بگویم "دیگه از این خبرا نیست"

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 3:20

صفحه بندی