
لم داده ام به صندلی ماشین ... یک پایم آویزان است جوری که نوکش زمین را احساس میکند ... و دیگری روی تکه روزنامه ای که کف ماشین است ول شده و انگار حادثه ای مهم تر از تمام رخداد های بی ارزش صفحه ی حوادث روزنامه اتفاق افتاده ... بی حال به آجرهای پل نگاه میکنم . به چین و چروکشان، که به قدمت حضور هزار من و تو بوده است و شاید هزاران عاشقی که بینمان ردو بدل نشد. دود ملایم سیگارم میرود زیر طاق پل ... لمبر میخورد و میشود "تو" ... طعم خیالی خام دوباره اوج میگیرد. زنی از گوشه ای شعری میخواند و موسقی تو را میرقصاند ... هوا کمی سرد میشود و تو هم آغوش ِ باد هی به آنطرف و این طرف میروی ... تا که کم کم محو میشوی ... تا که من ... یک کام دیگر میگیرم ... تا که تو ... باز برقصی ....
موری : تو چته ؟
من : نمیدونم
موری : همه چیز درست میشه ...
من : باشه ...
برچسب:
نویسنده: سام اکبری