
گندم زار حوالی تن او می رقصد ... آفتاب به لبخند_ بهار می خندد ... و تو هرچه زمان را به خیال خودت رام تر کنی ... بیشتر پی می بری که حرکاتت سنگین تر شده اند... میفهمی که هنوز خامی ... شاید مثل وقتی که زنی در باد می دود... مثل وقتی که سیاهی پریشانش در باد هی تکان تکان می خورد ... و تو خیره به چینش چین های دامنش ریشه می دوانی ... و سبز می شوی ... زن در تو می دود ... تو می رقصی ... و چه خوش، حوالی تنش می رقصی...
برچسب:
نویسنده: سام اکبری