356. - تاریخ: 1402/12/9 ساعت: 21:43
فکر میکنم حدودا 10 دقیقه زمان داشته باشم برای نوشتن...شیر آب جوش را باز می کنم و تصور میکنم که چایی ِکف قوری دارد فریاد می کشد که داغ است ... او به من گفت که دلش می خواهد در یک مهمانی شرکت کند که فساد از آن ببارد... پرسیدم یعنی چه؟ گفت که مثلا مشروبم را بخورم ... کمی برقصم ... و کسی کاری به کارم ندا...
۳۰۰ و نمیدانم چند... الن ویک قسمت دوم - تاریخ: 1402/10/25 ساعت: 14:08
در آستانه سی وچند سالگی حول و حوش یک هفته بعد از تولدم بود که از خواب بیدار شدم خبر را خواندم و بعد به ۱۰ سالگی سقوط کردم ... یک شب آرام و تابستانی بود که نشسته بودم کنار برادرم و بعد با مردی آشنا شدم که زنش و بچه اش در خانه اش در یک شب زمستانی کشته بودند... مرد وارد خانه شده بود... صدای جیغ و ناله ...
351. مردی که تنظیمات دریچه کولر را خراب میکند. - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 13:56
دارم به یک موسیقی به نام روح گوش می دهم، لا به لای خط های روی آسفالت، لا به لای نور چراغ ها و ماشین هایی که به همدیگر راه نمی دهند گم شده ام... ۳۰ دقیقه از آخرین تماس تلفنی با ث می گذرد.. نا امید آخرین نخ سیگار را گوشه ی لبم می گذارم به صبح فک می کنم که یک مرد زجر کشیده جلوی ث ایستاده بود... ظاهرا ب...
352 - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 13:56
نمی دانم کجا بود که خواندم، یا در یک متن که خودم نوشتم، وام دار این جمله بودم: مرگ، مادر مهربانی است که بچه ی خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش می کند و می خواباند... با همین جمله پذیرفتم که آدمی بعد از مرگ دیگر درد نمی کشد. + نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر ۱۴۰۲ساعت 1:2  توسط New Man ...
353. پس افکند از 352 - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 13:56
[unable to retrieve full-text content]اما آیا دلتنگی بعد از مرگ وجود ندارد؟ که این خودش درد بزرگیست...
348. - تاریخ: 1402/1/22 ساعت: 19:56
تا توانستم دویدم... و یک جا به ناگاه با تو همراه شدم... پس شروع کردم به قدم زدن در باد.... به سرتاسر زندگی چشم دوختم... عبث بود... آب در هاون کوبیدن بود... هیچ لذتی مزه ی زبان ما را عوض نمی کرد.... زندگی همه اش از دست دادن بود... ما فکر می کردیم که در ازای دادن یک جز چیز دیگری به دست آورده ایم ... ا...
- تاریخ: 1401/12/29 ساعت: 14:48
تقریبا هیچکس از اتفاق فردا خبر ندارهالان واقعا دلم میخواد تنها نباشم + نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۱ساعت 22:28  توسط New Man  |  Adblock test (Why?)
346. - تاریخ: 1401/12/13 ساعت: 13:08
روزهای اولی که وارد این وادی شدم، می دانم که آدم ها در موردم چه فکری می کردند... حس یک مسافر تنها را داشتم که از سقوط یک هواپیما در صحرای خشک و بی آبو علف جان سالم که چه عرض کنم، بهتر است بگویم فقط جان به در برده است؛ را داشتم...قلبم سخت فشرده شده بود، زندگی ام زیر رو شده بود، من یک نقطه بودم... اگر...
345. دکتر ث ... دکتر ح ... - تاریخ: 1401/10/9 ساعت: 16:27
[unable to retrieve full-text content]ما دلمان روشن است به اشک شوق بعد از اندوه ها... باید یاد بگیریم که دوباره و دوباره لبخند بزنیم .... روشنی در اشک های ما شوق بعد از اندوه می شود اگر کسی برایمان قصه های صبح هایی را میخواند که در آن زنی زیبا از آزادی میگفت ... سرود زندگی می خواند... و لبخند می زد....
و این بد است.... - تاریخ: 1401/10/1 ساعت: 13:15
[unable to retrieve full-text content]من در دنیایی تیره مانده ام و این بد است....
امام زاده سین... - تاریخ: 1401/9/15 ساعت: 16:49
[unable to retrieve full-text content]صفر : بالای سر مادر ایستاده ام ... صدای یک ترانه محلی عروسی دارد از دور به گوش می رسد ... صدا شلوغ است جیزی شبیه به عروسی های سال 75 یا 76 را به یاد می آورد... همان زمان 7 8 ساله بودم و حوصله هیچ جمعیتی را نداشتم ... همان زمان که پدر میگفت برو مامانتو صدا کن بری...
341. دیگر هیچ یادم نمی آید - تاریخ: 1401/6/3 ساعت: 14:13
[unable to retrieve full-text content]تازه چشم گشوده ام ... با صدای تو... که میگویی تا شب باید بیرون باشی؟ می گویم آره.... میگویی بخواب تا ۶ ... و من دوباره می خوابم... بعد از بیداری گفتم نرو... یادم نمی آید چه میگفتی... فقط یادم می آید که خندیدی... کسی در من نشست به تماشای تمام قه قهه زدن های گذر پ...
۳۴۰. رفتن... فقدان به همراه دارد... - تاریخ: 1401/5/17 ساعت: 12:45
[unable to retrieve full-text content]رفتن... فقدان به همراه دارد... و فقدان،گمگشتگی... قبلتر ها... خیلی قبل تر ها خوانده بودم تنها موجود بدون بال که قادر به پرواز است آدمیست... و قبل تر از ان خوانده بودم که خیال بال پرواز آدمیست... و جایی هم نوشته بودم که فاصله پیر زنی عبوس است... فکر می کنم این با...
۳۳۹. پر پرواز - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 12:38
[unable to retrieve full-text content]مرا به پرواز بسپار... به بال های روشنی که طلوع خاطرات خوب آسمان فردا را رقم می زنند... به دوستت دارم هایی که با ابرهای پاییز خواهد بارید.... مرا به قلبت بسپار که در رگ هایت جاری شوم... من در تو زندگی خواهم کرد... من شروع خواهم شد... شاید از بلند ترین شب سال... ب...
چه اهمیت دارد؟ - تاریخ: 1401/3/18 ساعت: 23:24
[unable to retrieve full-text content]ساعت را کوک می کنم، درست برای چند لحظه قبل از اینکه صدایت دست مرا بگیرد و از هر کجا که باشم مرا به بیداری هدایت کند... منتظر می شوم که بگویی سلام... که بگویم سلام... که بگویی بیدار شدی؟ که بگویم آره... بگویی مسعود... و امان از آن وقتی که مرا صدا می کنی... انگار ...
334. :) - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:06
کسی اشهد ان لااا....می خواند.... صدای چرخش چرخ دندهای ساعت... آوازگونه می گوند که تنهایی... سرم چسبیده به زمین... بارقه های آفتاب لابلای گل های سرخ قالی می رقصند... قاب نگاهم پر شده از سرخی های طلایی که عطر مادر را می دهند... و مادرم...با طمأنینه... پشت به من دارد نماز می خواند... فکوس چشم هایم روی ...
335. م ع ع - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:06
زندگی خیلی غم انگیز است... مادر آقای ع هم فوت شد... آقای ع مرد خوش مشرب و تمام نشدنی بود... ساکن منطقه ی اکباتان تهران بود... و خیلی از سالهای عمرش را در فرنگستان سپری کرده بود اما نقطه ی بازگشتش همیشه اینجا بود... یعنی هرجای دنیا که بود به همین شهر کوچک بر می گشت... آن هم بخاطر یک نفر... بخاطر مادر...
دوستت دارم - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:06
[unable to retrieve full-text content]اما احساس می کنم برای تو بی معنی هست.
317. درخت زندگی - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 9:20
سلامxa0از وقتی منو اینجا کاشت بهم یه زندگی دوباره داد درست مثل وقتی که تو در رو از روش باز کردی... الان بیست و شش سال از اون موقع می گذره اون الان یه خانوم بزرگ شده و یهxa0زندگی داره... تو هم که 7 کفن پوس
318. دلم برات تنگ شده فری من ... کجا رفتن اون روزها ؟ - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 9:20
نویسنده: freemAnxa0 سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۲ ساعت: ۰:۲۴xa0اما من همون ایستوود خشک و بی رحم و تنها رو بیشتر دوست داشتم ، بیشتر بهم نزدیک بودیم ( فاک یو اصلن با این پستات که مثال فیلمی میزنی اونم مورد علاقه من ب