خرید بک لینک

تا توانستم دویدم... و یک جا به ناگاه با تو همراه شدم... پس شروع کردم به قدم زدن در باد.... به سرتاسر زندگی چشم دوختم... عبث بود... آب در هاون کوبیدن بود... هیچ لذتی مزه ی زبان ما را عوض نمی کرد.... زندگی همه اش از دست دادن بود... ما فکر می کردیم که در ازای دادن یک جز چیز دیگری به دست آورده ایم ... اما زندگی شاید از روزی زاده شدیم و چشم گشودیم فقط از دست دادن بود... از ما لحن لبخند را دزدیند... فاصله انداختد... تعویض و تحویل لحظه ها را از ما ربودند... گفتند بدوید ... دیگر صدای خوابهای طلایی به گوش نمی رسید... پس دویدیم ... و دویدم... از هرچه میتوانستم عبور کردم... آنچه که در سر داشتم... آنچه می خواستم بنویسم ... آنچه که میخواستم بگویم... همه را پشت سر گذاشتم ... و تا توانستم دویدم...که یک جا به ناگاه با تو همراه شدم ... پس شروع کردم به قدم زدن در باد... تا اینکه نمی دانم کجا چشمانم را در غروبی جمعه وار بستم که نباشم...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین ۱۴۰۲ساعت 3:42  توسط New Man  | 

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1402 ساعت: 19:56

صفحه بندی