صفر : بالای سر مادر ایستاده ام ... صدای یک ترانه محلی عروسی دارد از دور به گوش می رسد ... صدا شلوغ است جیزی شبیه به عروسی های سال 75 یا 76 را به یاد می آورد... همان زمان 7 8 ساله بودم و حوصله هیچ جمعیتی را نداشتم ... همان زمان که پدر میگفت برو مامانتو صدا کن بریم... و چه لحظه شیرینی برایم بود ترک جشنی که نمیدانستم برای چیست؟ آن وقت ها مادرم می آمد به خانه و می خوابید ... و من به سینه اش نگاه میگردم که بالا و پایین برود...
برچسب:
نویسنده: سام اکبری