یک زندگی بهتر

متن مرتبط با «های» در سایت یک زندگی بهتر نوشته شده است

319. من خواب دیده ام ... که ترانه های بیداری به میلادی دوباره می رسند

  • نیلوبلاگ

    من خواب دیده ام ... خواب دیده ام که دقیقا اینجا بوده ام... ساحل لحاف دریا را روی خودش کشیده بود، تو بودی... صدای محمدرضا شجریان می آمد... کسی از دور ما را نظاره می کرد...و صدا می خواند که "لاف عشقو گل...

    ادامه مطلب
  • 306. یه بارم برام عکس مانتو های گل گلی بفرست تا انتخاب کنم.....

  • نیلوبلاگ

    دلم خواست که تو را در آغوش بگیرم... بخار یک فنجان قهوه در هوا بپیچد...در کافه صدای شجریان پدر سکوت را بکشد... من کمی مست باشم از عطر تو .... و هوا هوای سرد و زمستانی تهرانی باشد که هیج وقت لمسش نکرده...

    ادامه مطلب
  • 213. های های دلم تنگ شده .

  • نیلوبلاگ

    سلام . چطورین ؟ ...

    ادامه مطلب
  • 212 . وصف نگاه مردمی از این دست تنها در ذهن های عاشق موسیقی میگنجد...

  • نیلوبلاگ

    212 . وصف نگاه مردمی از این دست تنها در ذهن های عاشق موسیقی میگنجد...بعد از تمام این هیاهو و کشمکش ها... دلم میخواست که خودم دست بگذارم لای موهایت ... اما نشد ... باد قوی تر از دستان من بود... و شاید حریص تر ... دلم میخواست لمست کنم ... اما فاصله، همان بچه ی عبوس و لجباز کار خودش را کرده بود. هر روز بیشتر قد میکشید که دور تر باشی... پس لمس کردنت جز در خواب امکان نداشت ... دلم میخواست هرچقدر هم وحشی، رام _ نگاه من باشی... ولی آسمان غبار آلودتر از ان بود که بشود چشم گشود ... پس خجنر زد به چشم هایم ... بعد از این همه هیاهو دلم خواست که برایت بخوانم ... کنار حس شنوایی تو ... آهنگ زندگی باشم ... پس ... انتخاب کن ... امشب برایت چه شعری بخوانم ؟ + نوشته شده در  ساعت   توسط&nbs...

    ادامه مطلب
  • 210. توهم های من...

  • نیلوبلاگ

    وقتی از او میگفتم کسی نمی توانست در کند که چقدر عاشقش هستم. انگار که یک زمین باشد، یک من و یک او ... دلم نمیخواهد فکر کنم که سورملینای من مرده است ... میدانم او جایی زنده است ... حداقل در خاطرات من همینگونه است ... او دارد لبخند میزند ... لبخندی به قرمزی غروب آسمان و به گرمی شعر های شاملو ... صدایش مثل ضربان قلب برای پمپاژ زندگی در تن من ضروزیست ... هیچکس درک نمیکند... نه ... کسی نمیداند که سورمه تمام زندگی من است ... و میدانم جایی در زندگی من هنوز نفس میکشد ... میدانم جایی نشسته و منتظر است که برایش چیزی بنویسم ... شعری ... دستخطی ... چیزی که دلگرمش کند ... میدانم دوست دارد نیمشه شب او را به آغوش بکشم ... بگویم سورمه ... دیگر تنها نیستی ... من پیش تو ام ... چه روی خاک وقتی نفس میکشیم ......

    ادامه مطلب
  • 206. پاییز گواهی بود بر نهایت من

  • نیلوبلاگ

    206. پاییز گواهی بود بر نهایت من من در بی نهایت خود کسی را دیدم که به چشم های اسمان خیره شده بود ... انتظار لبخند و بستن چشم هایش را داشت ... میدانست ... اسمان چشم که بگذارد ...ابر ها می ایند ... می ایند که بشویند دلتنگی را ... + نوشته شده در ساعت توسطNew Man | ...

    ادامه مطلب
  • 206. پاییز گواهی بود بر نهایت من

  • نیلوبلاگ

    من در بی نهایت خود کسی را دیدم که به چشم های اسمان خیره شده بود ... انتظار لبخند و بستن چشم هایش را داشت ... میدانست ... اسمان چشم که بگذارد ...ابر ها می ایند ... می ایند که بشویند دلتنگی را ... + نوشته شده در ساعت توسطNew Man | ...

    ادامه مطلب
  • 199. داستان های غرب وحشی 2

  • نیلوبلاگ

    در یک روز آفتابی از روزهای سال 2014 زنی درست پشت در اتاق بیضی شکل کاخ سفید انگشترش را بیرون آورد و در صورت شوهرش که تازه رئیس جمهور شده بود پرت کرد و به زیر زمین کاخ سفید برای اشک ریختن پناه برد ....آن زن هیچ وقت جلوی کسی اشک نمیریخت ... و با اینکه از زندگیش راضی نبود ولی برای صلاح مملکت سعی میکرد که زندگیش خوب بنظر برسد ... بعد از چند ساعت تنهایی در راهروهای مخوف و تاریکو نم ناک زیر کاخ سفید فه...

    ادامه مطلب
  • 198. داستان های غرب وحشی 1

  • نیلوبلاگ

    سال 1842 در غرب وحشی یک مرد تنها جلوی در کلبه اش روی صندلی راحتی لم داده بود و با نور فانوس شش لول قدیمش را تمیز میکرد ... ماه به زمین لبخند میزد و نسیمی خنک از روی چمن های نزدیک کلبه میگذشت ...صدای جیرجیرکها سکوت شب را به بازی گرفته بود ... همه چیز عطر یک شب معمولی را میداد ... مرد با خودش آرام آهنگی را زمزمه میکرد و هر از چند گاهی به درخت روبروییش نگاهی می انداخت ... روی زمین جلوی درخت یک برآمدگی سنگی بود ... سنگ ها به صورت ناشیانه ای روی هم قرار گرفته بودند... کار مرد با اسلحه اش تمام شده بود... کمی با اسلحه اش بازی کرد و در میان دست هایش چرخاند ... بعد از چند لحظه اسلحه اش را غلاف کرد و ب...

    ادامه مطلب
  • 199. داستان های غرب وحشی 2

  • نیلوبلاگ

    در یک روز آفتابی از روزهای سال 2014 زنی درست پشت در اتاق بیضی شکل کاخ سفید انگشترش را بیرون آورد و در صورت شوهرش که تازه رئیس جمهور شده بود پرت کرد و به زیر زمین کاخ سفید برای اشک ریختن پناه برد ....آن زن هیچ وقت جلوی کسی اشک نمیریخت ... و با اینکه از زندگیش راضی نبود ولی برای صلاح مملکت سعی میکرد که زندگیش خوب بنظر برسد ... بعد از چند ساعت تنهایی در راهروهای مخوف و تاریکو نم ناک زیر کاخ سفید فهمید که گم شده است ... اما آن زن سرسخت تر از چیزی بود که بنظر میرسید بنابرین خون سردی خود را حفظ کرد .و قدم برداشت ولی به این دلیل که لباس هایش بسیار رسمی بودند نمیتوانست سریع عکس العمل نشان دهد بنابرا...

    ادامه مطلب
  • 188. فیلم هایم ...

  • نیلوبلاگ

    بالاترین پیشنهاد ... میتواند دوباره تمام آن حسی را که شما به عنوان یک جوان عاشق بیست ساله در اواخر دهه ی 80 یا اوایل دهه 90 خودمان داشته اید را دوباره زنده کند ... فیلم با موسیقی و حرکات نرم دوربین و آن همه نماها و طراحی صحنه های تکراری بسیار شاعرانه است ... اگرچه کمی غیر واقع گرایانه گاهی با م...

    ادامه مطلب
  • 177. همیشه در فکر نداشته هایشان بودند ...

  • نیلوبلاگ

    حوالی لحظه هایی که دور از ذهن به نظر میرسند ... قدم برمیداری ... و امواج خودخواه دریا برای بلیعدن ردپایت از روی شن ها به ثانیه ها رحم نمیکنند ... آسمان خاکستری میشود و تن من رو به زردی میرود ... نسیم های آرام پاییز رو به لختی موهای تو سلام میکنند ... کودکی آنطرف تر بادبادکی را به دل آسمان سپرده مادرش به دنبال او می دود ... میخندند... ابرها میخواهند شعر بخوانند که آسمان اشک شود ... قرمزی بادبادک را آبی آسمان قرض میگیرد ... همه میروند و ساحل خلوت میشود ... تو اما ... رو به دریا ایستاده ای ... انگار یک نفر دل به دریا زده ... کسی در من یک نخ سیگار روشن میکند ... تو در من دود ...

    ادامه مطلب
  • 174. تنهایی حرفای مشترکی به وجود می آورد .

  • نیلوبلاگ

    گاهی شوق دیدنت کلافه ام میکند ... گاهی ترس از نبودنت ... نمیدانم چگونه بر زندگی ام دست کشیده ای که بی حضورت لحظه ها حال ناخوشی دارند ... دله بسته ای لحظه های حضور تو ... مرتضی ... تولدت مبارک خواهرم ! + تولد خواهرشه خواست براش بنویسم . بار اولم نیست که برای تولد کسی که نمیشناسمش مینویسم . و کاملا با آقای فیلم هر همزاد پنداری دارم . + خب من اگر خواهر داشتم همینقدر عاشقانه براش مینوشتم ...

    ادامه مطلب