بعد از تمام این هیاهو و کشمکش ها... دلم میخواست که خودم دست بگذارم لای موهایت ... اما نشد ... باد قوی تر از دستان من بود... و شاید حریص تر ... دلم میخواست لمست کنم ... اما فاصله، همان بچه ی عبوس و لجباز کار خودش را کرده بود. هر روز بیشتر قد میکشید که دور تر باشی... پس لمس کردنت جز در خواب امکان نداشت ... دلم میخواست هرچقدر هم وحشی، رام _ نگاه من باشی... ولی آسمان غبار آلودتر از ان بود که بشود چشم گشود ... پس خجنر زد به چشم هایم ... بعد از این همه هیاهو دلم خواست که برایت بخوانم ... کنار حس شنوایی تو ... آهنگ زندگی باشم ... پس ... انتخاب کن ... امشب برایت چه شعری بخوانم ؟
برچسب:
نویسنده: سام اکبری