خرید بک لینک

دلم خواست که تو را در آغوش بگیرم... بخار یک فنجان قهوه در هوا بپیچد...در کافه صدای شجریان پدر سکوت را بکشد
... من کمی مست باشم از عطر تو .... و هوا هوای سرد و زمستانی تهرانی باشد که هیج وقت لمسش نکرده ام... هر دو به هم دیگر پناه اورده باشیم... سن و سال هم اوایل جوانی باشد ... درست زمانی که هردویمان جای اشتباه کردن داشته باشیم ... تو از دستت در رفته باشد لب هایت را زیادی قرمز کرده باشی.. کلاغ ها در اسمان بخوانند برف ... برف ... تمام زمین ها سفید باشد ... مثل تو ... که سند هرچه سفیدیست را به نامت زده اند... ببوسمت. بعد دنیا همانجا متوقف شود .... و به این روزهای سیاه نرسیم ...

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:09

صفحه بندی