یک زندگی بهتر

متن مرتبط با «داستان» در سایت یک زندگی بهتر نوشته شده است

199. داستان های غرب وحشی 2

  • نیلوبلاگ

    در یک روز آفتابی از روزهای سال 2014 زنی درست پشت در اتاق بیضی شکل کاخ سفید انگشترش را بیرون آورد و در صورت شوهرش که تازه رئیس جمهور شده بود پرت کرد و به زیر زمین کاخ سفید برای اشک ریختن پناه برد ....آن زن هیچ وقت جلوی کسی اشک نمیریخت ... و با اینکه از زندگیش راضی نبود ولی برای صلاح مملکت سعی میکرد که زندگیش خوب بنظر برسد ... بعد از چند ساعت تنهایی در راهروهای مخوف و تاریکو نم ناک زیر کاخ سفید فه...

    ادامه مطلب
  • 198. داستان های غرب وحشی 1

  • نیلوبلاگ

    سال 1842 در غرب وحشی یک مرد تنها جلوی در کلبه اش روی صندلی راحتی لم داده بود و با نور فانوس شش لول قدیمش را تمیز میکرد ... ماه به زمین لبخند میزد و نسیمی خنک از روی چمن های نزدیک کلبه میگذشت ...صدای جیرجیرکها سکوت شب را به بازی گرفته بود ... همه چیز عطر یک شب معمولی را میداد ... مرد با خودش آرام آهنگی را زمزمه میکرد و هر از چند گاهی به درخت روبروییش نگاهی می انداخت ... روی زمین جلوی درخت یک برآمدگی سنگی بود ... سنگ ها به صورت ناشیانه ای روی هم قرار گرفته بودند... کار مرد با اسلحه اش تمام شده بود... کمی با اسلحه اش بازی کرد و در میان دست هایش چرخاند ... بعد از چند لحظه اسلحه اش را غلاف کرد و ب...

    ادامه مطلب
  • 199. داستان های غرب وحشی 2

  • نیلوبلاگ

    در یک روز آفتابی از روزهای سال 2014 زنی درست پشت در اتاق بیضی شکل کاخ سفید انگشترش را بیرون آورد و در صورت شوهرش که تازه رئیس جمهور شده بود پرت کرد و به زیر زمین کاخ سفید برای اشک ریختن پناه برد ....آن زن هیچ وقت جلوی کسی اشک نمیریخت ... و با اینکه از زندگیش راضی نبود ولی برای صلاح مملکت سعی میکرد که زندگیش خوب بنظر برسد ... بعد از چند ساعت تنهایی در راهروهای مخوف و تاریکو نم ناک زیر کاخ سفید فهمید که گم شده است ... اما آن زن سرسخت تر از چیزی بود که بنظر میرسید بنابرین خون سردی خود را حفظ کرد .و قدم برداشت ولی به این دلیل که لباس هایش بسیار رسمی بودند نمیتوانست سریع عکس العمل نشان دهد بنابرا...

    ادامه مطلب
  • 200. داستان غرب وحشی 3 ( پایان )

  • نیلوبلاگ

    آفتاب تابستان آنقدر تند و نیز می تابد که هر جنبنده ای را فراری میدهد .... همه جا را خاک گرفته ... نسیمی ملایم اما گرم می وزد ... خورشید برگ های درخت جلوی کلبه را می سوزاند ...9 سال از تمام آن قضایا میگذرد ... هیچ صدایی جز صدای پیچش باد نمی آید ... سقف کلبه و چوب های جلو کلبه را خاک گرفته . تعداد قبر های زیر درخت بیشتر از ده نفر است روی قبر نفر هفتم یک پتوی سبز است . گودال نفر یازدم روی زمین کنده شده اما کسی در آن نیست ... ساعت حدودا 3 بعد از ظهر است .... صدای جیغ یک زن درفضا می پیچد ... یک نفر از داخل خانه روی چوب های کف راهرو فشار می آورد ... و آرام آرم به سمت بیرون می آید... صدای نفس نفس زد...

    ادامه مطلب