لطفی می نوازد... یکه و تنها... مضرابش تن ادم را زخم می کند... من روی مبل دراز کشیده ام، به گذشته فکر می کنم ... به سال هایی که دور از خانه بودم،به ماه هایی که بیهوده بر عبث می کوبیدم ... به روزهایی که در خانه بودم اما دور بودم... باد پرده های اتاق را تکان می دهد و من چین دامن تو را می بینم... بیات اصفهان ناز دارد...و ناز تو خریدار دارد... در خواب هی دستم را می کشی که به من نگاه کن... من در تو می نگرنم... چه هستی؟که هستی در تو تمام می شود... چه هستی که از گذشته هستی ... در حال هستی ... و در آینده خواهی بود؟ من می دانم که عشق در زیر قفسه ی سینه ی تو می تپد... شاید تار لطفی هم برای آوای تپش هایش، اینگونه می تپد... مثل من که برای تو می خوانم... تو را سفیده دیده بودم ... و حتما اگر یکی از ۷ دستگاه مال تو باشد آن اصفهان است ... مطمئنم ..اگر مادر می توانست حرف بزند می پرسید " این کیه؟" و من میگفتم لطفی ... بعد وقتی که تو را نشانش دادم ... میگفتم آوا.
برچسب:
نویسنده: سام اکبری