خرید بک لینک

به مادر قرص هایش را میدهم ... دستگاه فشار سنج را کنارش خاموش میکنم ... به اتاق می آیم ... پدر خانه نیست ... درست بیست دقیقه پیش سر یک چیز الکی با الف حرفم شده... او دوست دارد سکوت کند و احتمالا دوست ندارد که من سکوت کنم... صدای خنده های دخترم در گوشم است ... مکس ریچر می نوازد ... من به خودم می آیم که روی زمین افتاده ام ... چشم هایم خیس است مادرم بالای سرم ایستاده میگویم اگر تو بمیری من چکار کنم ؟ میگوید پاشو نمازتو بخون ... و من چقدر است که نمازی نخوانده ام ... ماه پیش بود که قول دادم سیگار نکشم ... و نکشیدم .... یادم می آید با حرص گفتم نخ آخر است ... به خاطر تو .... نمیکشم... کام آخر را محکم گرفتم ... صدای سوختن آمد ... سوختن دل من که دختر خواسته بود ... و مگر نمیشود که صدای دخترت را بشنوی که هنوز به دنیا نیامده است ... زیر آرشه های کوفتی، صدای تو را میشنوم که میگویی قل هو والله احد ... و من می گویم خداوند یکتاست ... میگویی الله صمد ... من میگویم که او بی نیاز است... میگویم تو قشنگی ... و چه قشنگ میخوانی ...میگویی لم یلد و لم یولد من میگویم نه زایده شده... نه کسی او را زاییده ... و تو قرار بوده که دختر مرا به دنیا بیاوری ... مادر زنگ میزند به گوشی ... چشمانم قرمز است ... از سرم میگذرد ... آنقدر ضعیف شده که نمیتواند صدایم کند... پس زنگ زده است ... خودم را به او می رسانم ... صدایم گرفته .... با چشم های بسته کیسه دستگاه فشار را دور دستش محکم میکنم... میگوید چرا صدا گرفته سرما خوردی میگویم . آره ... سرم را روی پایش میگذاررم...آرام که شد سرم را از روی پایش بر میدارم و میگذارم بخوابد... به اتاق بر میگردم ...به تو فکر میکنم ... تو میگویی ولم یکن له کفوا احد ... و من میگویم تو همتایی نداری...

تو

همتایی

نداری

...

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1398 ساعت: 23:36

صفحه بندی