خرید بک لینک

این که من درست در ۲۵ بهمن ماه ۹۲ تو را توصیف کرده باشم... کاملا اتفاقی ... دیدم که منتشرش هم نکرده ام ...

من دارم سینوس وار با خودم تکرار میکنم ... مگر نمیشود... زنی را قبل از طلوع چشمانش... قبل از اتش لبخندش... یا حتی قبل از اینکه طنین صدایش تو را به اصل خودت سوق دهد....او را نوشته باشی ... او را شناخته باشی... و زندگی کرده باشی ...

"یک جایی در آن دنیا را دیده ام ... زنی در خانه ای با دیوار هایی سفید با اشتیاق رو به پنجره ای که انتهای آن دریاست زندگی میکند ... زن هر روز روی کاناپه قهوه ای رنگ مینشیند، خودش را جمع میکند و موهایش که درست مثل یک شب بی ستاره می مانند را از روی صورت روشنش کنار میزند و کتاب میخواند ...

پرتو های طلایی رنگ خورشید به پژمردگی های قالی اتاق پایان میدهند ... هوای اتاق از عطر تن زن زندگی میشود ... و من جایی در درون او یادم می آید که،هستم "

حالا دارم فکر میکنم شاید...آن کسی که به تو گفته بود من می آیم ... خود من بوده ام ...

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1398 ساعت: 23:36

صفحه بندی