دلم میخواست بروم زیر آن انحنای گردنت زندگی کنم .... همانجان که گاه گاهی نام من را زنده میکند... همانجا که گاهی صدای قهقهه ات را به گوش من میرساند... همانجا که گاهی سکوت اختیار میکند... که من بترسم... همانجا که مطمئنم روزی غم انگیز ترین نجواها را در گوش دختری در آینه خوانده... یکبار از من پرسیده بودی زیر گلوی من چه خبر است... خودت نمیدای در آنجا غوغاست... تو خودت از چه خبر داری؟ نمیدانی... دلم میخواهد بروم آنجا بمانم... در یک اتاق... روی یک صندلی بنشینم... گره کرواتم را تا نصفه باز کنم... سیگاری بگیرانم... صدایت کنم... آوا سر دهم که، آوا... که موهایت را کنار بزنی که مرا نگاه کنی...
برچسب:
نویسنده: سام اکبری