خرید بک لینک

پنجشنبه ها حتما رنگی به خوشحالی نارنجی دارد... برعکس جمعه... جمعه را هر جور طی کنی عصرش غمگین است... غمگین است ...خاکستریست... و هی دلش میخواهد خاکستری بودنش را تعمیم بدهد به دیگر روزها ... مثل الان... همین ظهر جلوی پنجره دلا و راست شدم... هیچ معلوم نبود... انگار که زنی سالها از من دور بوده.... چند ضربه زدم برگشت... سر تکان دادم... دست تکان دادم انگار که در میان جنگلی انبوه رو به اسمان برای نجات دهنده ای دست تکان دهی ... به سختی گوشی را برداشت... گفتم چطوری؟ گفت خوبم... گفتم چه همه شیشه ها کثیفه بگو یکم تمیز باشن چرکو ها رو ... خندید گفت خب. گفتم چه خبر؟اذیت نمیکنن؟ گفت نه...فقط یه ورق آمیلو پرس برام بیار... گفتم چشم.... بغضم گرفت... بین ما شاید یک شیشه فاصله بود و انگار هزار سال دور بود با من... یاد فاصله ام با آوا افتادم... خاکستری بودن جمعه همه را گرفته بود... من را او را... من چقدر دلم چیزهایی خواسته بود... دست گذاشتم روی شیشه... و کله ام را هل دادم به سمت داخل... بغضم را خوردم... چشم بستم... گفتم کسی همرام نیست ولی همه سراغتو میگیرن. زود بیا خونه... گفت فردا آنژیو میشم. گفتم هرچی هست بیا دیگه بسه... گفت هویجا رو اب بگیری که بخوری... خندم گرفت گفتم نگران اب هویجی تو مادر؟ گفت شسته بودم قبل امدن به اینجا...گفتم نگران نباش.استراحت کن خوب بشی. دوباره میشوریم میخوریم.. خداحافظی کردم گوشی را گذاشتم... بیرون امدم... خودم را دیدم که از یک درخت حلق آویز شدم... سیگار دلم خواست. پنجشنبه های گذشته نارنجی بود اما دیروز خاکستری بود... و خاکستر جمعه همه را گرفته ...

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1398 ساعت: 23:36

صفحه بندی