از گذشته ها چیزی یادم نیست...مثلا دوران دانشگاه یا کنکور یا مدرسه و بچگی هام... اما یه روزی فک میکردم بهترین روز زندگیم روزیه که آموزشیم تموم شد... واقعا حس رها شدن رو داشتم. بعد از اون فک میکردم بهترین روز زندگیم روزیه که فیلم نامه ای که خودم نوشتم رو ساختیم.یا قبل از اون روزی بود که دیدم بابام دوباره میتونه رانندگی کنه... بعد بهترین روز زندگیم روزی بود که آوا بهم گفت مگه دوستم نداری؟ چرا نمیگی... تمام اینها حس های تکرار نشدنی بودن برام. اما بهترین روز زندگیم همین چند روز پیش بود که برگشتم خونه دیدم مادر داره غذا درست میکنه...بوی برنج پیچیده بود... بعد رفتم اشپزخونه دیدم داره سالاد درست میکنه. من بغلش کردم و بوسیدمش. خونه رو جمع و جور کرد . قرصای پدر رو چک کرد. براش قوطی رو پر کرد گفت اینا کامله تا بیام. و رفت... حالا فقط یه چیز خدا میخوام بهترین روز زندگیم همون روز باشه که مامانم چشماشو باز کنه پاشه بیاد خونه. همین. حتی اگه اون روز بمیرم. دوست دارم اون روز رو ببینم و بمیرم. همه ی ما منتظریم . همه امیدوارم. خدایا نا امیدمون نکن.
سر جنگ باهات ندارم خدا. به تقدیر و مقدراتتم کار ندارم. من میخوام صبح با صداش بازم پاشم. ببینمش بالای سرم . بره بیاد ... صدام کنه.
برچسب:
نویسنده: سام اکبری