خرید بک لینک

دلم میخواست او را در آغوش بگیرم

اما نبود... حالم حول محور گیاهی که تا مشغول جوانه زدن میشد...خودش را زیر یک تپه خاک می دید، بود... هر چه جان می کندم ... فایده نداشت... هرچه بالا می رفتم زمین سخت تر می شد... مجال و مکان نفس کشیدن،از من گرفته شده بود... نه ابی بود... نه نوری ... نمیدانستم مسیر به کجا خطم می شود... مرده بودم؟ تباهی مرا فرا گرفته بود؟ نمیدانم ... اما دیگر خسته شده بودم... و احتمالا قرار بود زیر زمینی سخت تمام شوم... بمیرم.... احتمال رهایی و انتخاب مرگ به عنوان راه حلی دائمی بیشتر می شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۳ساعت 16:52  توسط New Man  | 

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: جمعه 15 تير 1403 ساعت: 12:19

صفحه بندی