
این احتمالا بدترین پاییز بود... پاییز بود اما من هیچ چیز نفهمیده بودم از آن ...کسی چیزی گفته بود؟ چیزی گفته بود که من بی خبر بودم از آن ...من نشنیدم صدای کسی را ... ذهنم از آوایی پر بود ... همه حجم فصل ها او بود ... اما تو بودی تا به این قسمت زندگی رسیدم که هیچ چیز هیچ حجمی نداشت ... همه چیز اغراق محض بود ... حتی تو شاید... که هر چه حجم و فضا و صداست برده ای ... همه چیز با تو به خواب رفته .... تصویر تاری مانده برای نفس کشیدن ... و گذشته چیزی جز این نیست...جز نفسی که می آید و میرود... و گذشته منم که دلم بس تنگ است......
ادامه مطلب
آفتاب تابستان آنقدر تند و نیز می تابد که هر جنبنده ای را فراری میدهد .... همه جا را خاک گرفته ... نسیمی ملایم اما گرم می وزد ... خورشید برگ های درخت جلوی کلبه را می سوزاند ...9 سال از تمام آن قضایا میگذرد ... هیچ صدایی جز صدای پیچش باد نمی آید ... سقف کلبه و چوب های جلو کلبه را خاک گرفته . تعداد قبر های زیر درخت بیشتر از ده نفر است روی قبر نفر هفتم یک پتوی سبز است . گودال نفر یازدم روی زمین کنده شده اما کسی در آن نیست ... ساعت حدودا 3 بعد از ظهر است .... صدای جیغ یک زن درفضا می پیچد ... یک نفر از داخل خانه روی چوب های کف راهرو فشار می آورد ... و آرام آرم به سمت بیرون می آید... صدای نفس نفس زد...
ادامه مطلب