خرید بک لینک

کنار جاده توقف کرده ام ... به رفت آمدشان در غروب آسمان خیره شده ام ... چراغ ها نزدیک و دور می شوند ... آوای شجریان در گوشم می پیجد که "چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود؟" و من میگویم که جان بی تو خرم کی شود... آدمی چه تنهاست در این عصر مرگ رنگ... این جا خورشید که غروب میکند همه چیز را با خودش پایین میکشد... همه چیز را با خودش میکشد و میبرد... آن آخرش هم دست می اندازد پوست شب را میکشد روی خودش ... من می مانم و یک مشت ستاره ی خاموش و یک دلخوشی که به او گفته بودم نرگس دوست دارم... همه ی دنیا با هم دست داده اند که یک چیز هایی علیه آدم قیام کنند... مثل سرو یا هر چه بگویی قد علم کنند که آنچه تو میخواهی نمی شود ... همایون می خواند که "چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود؟" من میگویم که در کسی ننگر ... شب است و من دلم خواسته ... همه ی تو را دلم خواسته ... دلم خواسته زود تر برسم به خانه که تو در بگشایی و بگویی هر آنچه هست و نیست خواب بوده ... فردا که بیدار شوی هر کسی شاعر شده ... و شعر های کوچک تو را در یک ستون بلند هفته نامه ای شبیه به هفته نامه های دوچرخه که نمیدانم برای کدام روزنامه است و نوستالژی کودکی کدام بچه است چاپ میکنند... بگویی دیگر از فردا کسی بر کسی فریاد نمیزند ...می توانی روی تمام دیوار های سفیدی که دیده ای خط بکشی ... میتوان سیم هر سازی را که دوست داری بکشی ... بگویی فال قهوه ات روشن بوده که حال همه ما خوب است... میتوانی نوجوانیت را تجربه کنی که شلوار جین و سویشرت سورمه ای را بپوشی با یک کوله ی زرشکی سوار اتوبوس به سمت مدرسه بروی بی هیچ دلهره ای از فردا حرف بزنی .... بگویی عید نزدیک است ... بگویی چای حاضر است ... بگویی تو بخواب که فردا روشن است ... بگویی خورشید فردا از آن سمت طلوع میکند که من صدایت می کنم ...من جان نگاهم را میگیرم... درست همینجا کنار همین جاده لعنتی چشم روی هم می گذارم... می خواند که "دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کردهای؟ "

"دل گم کرده ای ؟"

مرسی از اونایی که آدرس گذاشتن !

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 0:32

صفحه بندی