خرید بک لینک

در یک دستم ترشحات ظرف ریه مادرم است ... پایم کاملا بی حس شده ... رگ های گردن و صورتم بیرون زده و انقدر قرمزم که منتظرم سکته کنم ... نمیدانم چرا این کار را کردم اما فکر کن که یک انبار باروت منتظر یک جرقه بود ... به پدر گفتم دارم میمیرم از بیخوابی ساعت 4 بیدارم کنم که جابجایش کنم ... ساعت 4 تقریبا با هر سختی بود و تماس پدرم از اتاق بغلی بیدار شدم ... رفتم که پوزیشنش را تغییر بدهم. یک ربع بعد به او گفتم نمیتوانم ... 6 بیدارم کن که هم تغییر پوزیشن بدهم و بروم صبحانه بگیرم..... با صدای پدر بیدار شدم ... دیدم آفتاب زده ساعت 8 بود ... خودم را بایک چشم بسته به مادر رساندم ... چشمایش نیمه باز بود آمدم سرش را بلند کنم دیدم تکان سختی خورد و چشم هایش را درست مثل آن حیوان در حال مرگ فیلم روسی بیا و ببین هی پشت سرهم تکان میداد فهمیدم زخم گوشش درد گرفته ... به خودم فحش دادم و گفتم ببخش مامان... جایش را تغییر دادم... پدر گفت "ززانو هاش رو درس بذار نیفتن رو هم" گفتم حواسم هست ... گفت چی داد زدم حواسم هست ... قندش را چک کردم ... 105 بود... میدانم احساس گشنگی میکرد... ساکشنش کردم... نگاه کردم که ظرف دستگاه ساکشن تقریبا پر است و من از خالی کردنش متنفرم... و هی کشش میدهم که برادرم بیاید ... اما بیشتر از یک هفته است که هیچ کس سر نزده به خانه .... برایش یک لیوان شیر و عسل و نان میکس کردم... قرص هایش را در هاون کوبیدم ... دور لوله پک را ماساژ دادم ... سرفه کرد ... دوباره ساکشن کردم .... صبحانه اش را دادم ... پدر گفت مصطفی اهوازه ؟ گفتم نمیدونم ... گفت چی؟ داد زدم نمیدونم ... بلند شد و با واکر لنگان لنگان رفت .... یادم نیست چه پرسید ... و باز این تکرار شد. گفته چته؟ حس توضیح نداشتم که بگویم تو چه میدانی از حرکت چشم هایش ... گفتم اعصابم خورده ... گفت من بدترم با تو بدتر میشم ... گفتم حرف نزن با من درضمن یک بار گفتم شنیدی. دستگاه ساکشن را باز کردم ظرفش را بردم که تمیز کنم . گفت تو که میدونی من چمه بلند تر بگو و رفت ... فک کن روبرتو کارلوس دهه 90 بخواهد یک توپ را از میانه زمین شوت کند ... نمیدانم چه شد انقدر محکم به در کمد ضربه زدم که کاملا بی حس شدم... ظرف دستم را نگاه کردم میخواستم پرتش کنم یادم آمد که اگر بشکند دستگاه کار نمیکند، مادرم خفه می شود پس داد زدم، خم شدم در خودم و داد زدم، قرمز شدم و متحیر بودم که چرا نمیمیرم ... رفتم ظرف را شستم و مادر را صدا زدم دوباره داد زدم... برگشتم بالای سرش نشستم روی زمین...پایم را که زمین گذاشتم تیر کشید تا کمرم به عقب نگاه کردم چشمانش را باز کرد و نمیدانم کجا را نگاه کرد... سرم را پایین انداختم.... و بعد از 8 ماه دیدم که چه برسرم آمده ...ساعت 2 شب پدر صدایم کرد که تمام تنم ورم کرده دویدم به طرفش ... قند پدر 360 بود یادم آمد سر صبح به جای طزریق انسولین داشتم آرزوی مرگ میکردم

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 0:32

صفحه بندی