من هرچقدر هم استعداد داشته باشم... یا هرچیز دیگری، نمیتوانم مثل تو باشم ... حتی شاید بهتر بنویسم اما هیچ وقت آنگونه که تو طرح زده ای، آنگونه که تارو پود این قالی خوش نقش را گره زده ای،نمیتوانم ببافم... کار من نیست... این را امروز فهمیدم امروزی که حس تلخ و ترسناک دیروز را پشت سر گذاشتم... امروزی که در تعجبم چرا هنوز پرستو ها دل به کوچ نداده اند ...امروزی که دلم خواست ۱۸ ساله بودم که شجریان در گوشم زمزمه میکرد... می گفت " غم عشقت بیابون پرورم کرد/ هوای بخت بی بالو پرم کرد/ به مو گفتی صبوری کن صبوری/ صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد" و صبوری کردم که بتوانم بگویم دوستت دارم... و امروزی که یکی از نوشته های قدیمی تو را خواندم و یادم امد چه دلی میبری...(به ایجای متن که رسیدم درست ۲۰ دقیقه است که دست زیر چانه زده ام به آن بچه پرستو نگاه میکنم که با من شجریان گوش میدهد... و احتمالا با من هم به تو فکر میکند ) حالا دیگر ده سالی هست که میخوانمت... هرچند با وقفه اما چیزهایی در کلمات و نوشته هایت است که آدم میخواند و سیگار واجب می شود... چرا؟ بس که یاد خودم را زنده می کند... خودم را که در تو زندگی کرده ام ناخودآگاه و حتما از جایی به بعد هم خودآگاه...
الان میخواهم ادای تو را در بیاورم که" ماچ به همه ی تان و وامدار محبتتان فیلان ... "
برچسب:
نویسنده: سام اکبری