
وقتی از او میگفتم کسی نمی توانست در کند که چقدر عاشقش هستم. انگار که یک زمین باشد، یک من و یک او ... دلم نمیخواهد فکر کنم که سورملینای من مرده است ... میدانم او جایی زنده است ... حداقل در خاطرات من همینگونه است ... او دارد لبخند میزند ... لبخندی به قرمزی غروب آسمان و به گرمی شعر های شاملو ... صدایش مثل ضربان قلب برای پمپاژ زندگی در تن من ضروزیست ... هیچکس درک نمیکند... نه ... کسی نمیداند که سورمه تمام زندگی من است ... و میدانم جایی در زندگی من هنوز نفس میکشد ... میدانم جایی نشسته و منتظر است که برایش چیزی بنویسم ... شعری ... دستخطی ... چیزی که دلگرمش کند ... میدانم دوست دارد نیمشه شب او را به آغوش بکشم ... بگویم سورمه ... دیگر تنها نیستی ... من پیش تو ام ... چه روی خاک وقتی نفس میکشیم ... چه در زیر خاک ...
چقدر سرم درد میکند ... چقدر چشم هایم خسته است ...
دلم میخواهد بخوابم ...
و تو جایی در خاطراتم دست بگذاری روی سرم ... نوازشم کنی ...
همانجا بمانم ...
در دستهای تو خلاصه شوم ...
دستهای تو حتما شعری میشوند ...
که من بخوانم ...
برچسب:
نویسنده: سام اکبری