یک زن روی صندلی وسط سالن نشته و عطر یک دسته گل رز را بو میکشد ... لباس بلند و قرمزش در قرمزی صندلی ها گم شده ...بعد از چند زنگ کوتاه گوشی را برداشتم ... میگفت تو را که ببینم جیغ میکشم... میگفتم نه... کلاویه های پیانو با فشار های نامنظمی در تن من جابجا میشدند ... میگفتم تو را که ببینم یقینا هیچ چیز را نخواهم دید. صدایم زد ... گفتم برایم لبخند بزن... صدایم کرد و خندید ... قربانش رفتم ... گفتم لبخند بزن ... خندید ... گفتم نه لبخند بزن ... خندید که لبخند من را که نمیبینی ... گفتم صدای سکوت_ بعد از لبخندت تداعی لحظه ای از جاری شدن بارش باران است ...گفتم امان از لبهای تو ... بی نظمیه صدای کلاویه ها رو به نظمی خاص میرفت ... سالن خاموش بود ... زنی با موهای بلند پشت یک پیانو سیاه شروع کرده بود به نواختن ...گفت صدای سکوت بعد از لبخند_من ... این از کدام نویسنده است ؟ مکث کردم ... با همان شیطنت دخترانه گفت بگو .... گفتم از خودم درآورده ام ... خندید که گفتم از خودشه هااا.... خندیدم ...گفت به شعر هایت گوش کرده ام زیر باران ... گفتم خوشبحالتان ما باران نداریم تا آذر... موهای زن روی شانه هایش در عین ارامش میرقصیدند ... با انگشتانش مینواخت شاید مثل مادری که بر لب نوزادش انگشت میکشد ... گفت فردا شب اجرای کنسرت دارم میایی ؟ گفتم اره ... گفت خوبه که میایی ... گفتم برات گل میارم سه شاخه رز سفید با یه روبان بنفش ... خندید... زن چشم هایش را باز کرد از روی صندلی بلند شد و وسط سن ایستاد ... نگاه کرد همه برایش دست میزدند...زن به انها نگاه میکرد و تنها انعکاس یک صندلی خالی با سه شاخه رز سفید و یک روبان بنفش در چشم هایش پیدا بود ...
برچسب:
نویسنده: سام اکبری