خرید بک لینک

سالن انتظار فرودگاه انگار که نفرین شده باشد خلوت بود... گوشی را برداشتم... خودش بود ... گفت من آنجا بودم ... گفتم ندیدمت اما، میدانستم آنجایی... گفت از کجا ؟ ... سیگارم را روشن کردم ... کمی پشت پرده ها روی سن راه رفتم ... خطی صاف را در ذهنم تصور کردم ...روی خط قدم زدم... مثل تمام خیابان هایی که آنها را پشت سر نگذاشتم... همهمه ی مردم را فراموش کردم... گفتم میدانی که من تو راحس میکنم ؟ گفت همین یک کلام مرا بس است ... گفت عالی بودی ... گفتم گفته بودی هیچ وقت اجرا نکنم ... گفت گفته بودم برای خودم ؛ حس مالکیت تو ازان من بود ... کسی از دور انگار در تنم گریه میکرد ... من کام میگرفتم و صدا کمتر میشد ... مردم ارام تر شده بودند ... میدانستم انجاست ... حس میکردم... تمام قوس ها و ظرافت زنانگیش را نفس کشیده بودم... به نور های بالای سرم نگاهی کردم ... حالت خاصی از یک غبار نامرئی در هوا میپیچید ... کتم را از روی کف سن برداشتم ... صندلی جلو پیانو را عقب کشیدم کتم را روی ان انداختم .... روی جایی که باید او مینشست ... گفت دیشب تمام آن سه نقطه ها را نواختی ... گفتم خودت میدانی سه نقطه ها پر از حرفند ...گفتم تو نمیخواهی بخندی ؟ گفت سالهاست که نمیخندم ...گفتم شعر شوم که بخوانی ؟ گفت صدا شدم که بشنوی ... گفت کجا نشسته بودم ؟ گفتم تو سمت راست سالن بودی ... پرده ها کنار رفتند ... همه سکوت کرده بودند ... پر بودم از ارامش صدای نفس هایش ... به مردم نگاهی کردم ... گفت کدام ردیف ؟ گفتم در انتهای سالن ... میدانستم نگاهش بر من بود ... روی صندلی نشستم ...چشم هایم را بستم کلاویه های پیانو با فشار های نامنظمی در تن من جابجا میشدند... زنی پشت سوراخ شیشه ای در_سمت راست سالن ایستاده بود ... گفت نمیشود نروی؟ ... گفتم کسی جایی در یک خانه رو به جنگل فنجان انتظار را سر میکشد ... بی نظمیه صدای کلاویه ها رو به نظمی خاص میرفت ... گفت لبخند بزن ... سکوت کردم ... گفت تداعی حس بارش باران نیستی ... گفتم میدانم ... گفت نرو ؟ گفتم من سالهاست که رفته ام ... زن پشت در_سالن محو صدای یک موسیقی اشنا شده بود ... و من به سمت یک پرواز ابدی قدم بر میداشتم.

+ نوشته شده در ساعت توسط New Man |

برچسب: اضافه,کنید, نویسنده: سام اکبری تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 22:09

صفحه بندی