"ماری ... منو ببخش میدونی که دستو بالم تنگ بود وگرنه برات یه مراسم خوب میگرفتم ... اینجوری نگام نکن ! خودت که میبینی سقف شیرونی خونه خراب شده و نمیدونم برای زمستونی که تو راه چیکار باید کرد ... راستی بچه ها رو فرستادم پیش جانی ... خب نمیتونستم بذارم فعلا اینجا باشن ..."
مرد در فکر فرو رفته بود و روی قبر همسرش دردو دل میکرد که نور سفیدی در آسمان ظاهر شد و به سمت تپه های پشت سر خانه هجوم برد ... مرد نگاهی به قبر هسمرش کرد و گفت " ممنون ماری " و به داخل خانه رفت ...
6 روز بعد
یک ساعت از طلوع آفتاب گذشته خورشید مشغول به تاباندن پرتو های طلایی خود شده ... باد گندم های مزرعه را میرقصاند... مرد با عصبانیت چوب های باقی مانده از روز قبل را با تبر خورد میکند و زیر لب فحش می دهد ! نگاهی به قبر همسرش میکند
"زن این چه زندگی بود برام درست کردی ؟ ... این یارو کیه ؟ فک کردم شهاب سنگه آرزوهایی چیزی رو فرستادی! "
مرد دوباره مشغول خرد کردن هیزم ها میشود که از دور یک زن اسب سوار به او نزدیک میشود مرد دست از کار میکشد و به سمت کاسه ی آبی که در پنجره ی کلبه گذاشته میرود صورتش را میشوید و خشک میکند ... و زن رفته رفته به مرد نزدیک میشود ... مرد به صورتش نگاه میکند و چشمانش را جمع میکند . صورت زن نمایان میشود که دارد { نیشخند } میزند ...لباس زن قابل وصف نیست ... و انگار که کسی را زیر پتو قایم کرده و در جلویش نشانده .... مرد تعجب میکند آرام میگوید "خدا به خیر کنه "
مرد دوباره سمت تبرش می آید و زن سوار بر اسب در مقابل مرد می ایستد...
زن : سلام ...
مرد تبرش را بر می دارد ...
مرد : سلام ...
زن : اسم من پرنسسه و دارم دنبال مسافر خونه پرنسی پونی میگردم !
مرد : چی ؟! اینجا همیچین چیزی نداریم !
پرنسس : مگه شما آقای پونی نیستن !؟
مرد : تو هم با اون نسبتی داری ؟!
پرنسس : با کی ؟
مرد : ولش کن ... 5 روز پیش یکی امده بوده میگفت میخوام دنیا رو نجات بدم ! و میگفت از سیاره دیگه امده . الانم تو کلبست ! این کیه روی اسب تو محلافه پوشوندیش !؟
پرنسس : این ؟اولا پتو دورشه ! حالا بهت میگم کیه بعدا !
مرد تبرش را روی شانه اش می اندازد ... ناگهان در کلبه باز میشود یه یک مرد تنومند و کچل در حالی که رکابی سیاه به تن کرده و یک عینک خاص روی چشم هایش است و یک بطری در دستش است در کلبه را باز میکند .... ظاهر مرد عادیست ولی نگاه کردن به او وحشت عجیبی را در دل پرنسس به پا میکند ... به گونه ای که بی درنگ میگوید
پرنسس : او خدای من !
مرد کچل نگاهی به پرنسس میکند و لبخندی با معنی میزند و می گوید
مرد کچل : خدا رو وارد این بازی نکن خواهر !!!!
پرنسس : شما امدین دنیا رو نجات بدین ؟!
مرد کچل در حالی که بطری خاک تو سری را بالا میبرد و کمی مینوشد میگوید ... اسم من فری منه ! و شاید راهی برای نجاتتون باشم ....
پرنسس پتوی همراهش را محکم میکند .... مرد نگاهی به فری من و پرنسس میکند سیگارش را روشن میکند تبرش را کنار چوب هایی که خرد کرده میگذارد و به سمت اسبش که در استبل است میرود ... زین اسبش را محکم میکند و سوار میشود ...
فری من رو به پرنسس میکند و میگوید : چرا گوشات اینجوره ؟
پرنسس : من یه پرنسسم از نوع آخرین الف ها !
فری من : اتفاقا من آخرین ٍ نژاد خودمم !
مرد سوار بر اسب به سمت فری من و پرنسس می آید .... نگاهی به آنها میکند ... و با حالتی جدی میگوید
مرد : اسم منم نیو من ِ.... زنم رو ناراحت نکنید تا برگردم ....
نیو من به سمت تپه ها حرکت میکند و در افق محو میشود ....
فری من : این مرده دیوونس زنش مرده انوقت هی از زنش میگه !