
امروز بعد از خرید دو شاخه آفتابگردان برای مادر .... ۱۰ شاخه نرگس برای خودم خریدم ... فروشنده تاکید داشت که ۵ شاخه از نرگس ها از طرف او به من است ... تشکر کردم ....
بدسته گل را روی سنگ سرد مادر گذاشتم ... هیچ حرفی نیامد جز اینکه دلم تنگ شدست ... ۱۰ دقیقه قبل، هنگامه ی ورود ... با غمی در دلم که نمیدانم نشانه ی چیست... روس سنگ ها راه می رفتم ... پیرمردی به همراه دخترش ... جلویم را گرفت که به این مردم نگاه کن ... تا زمانی که زنده هستند... قدر نمی دانند ... بعد از مرگ همه عزیز می شوند ... گفت انگار جمهووری اسلامی این کار را کرده ... گفت من از جمهوری اسلامی بدم نمیادد هااا... به عصایش نگا کردم ... دلم نمی امد دعوایش کنم که مثلا خب همین که بدت نمی آید جای بحث دارد در این ایام ... دختر هی میکشیدش که ببردش... و من لبخند میزدم که... بله مردم تا زنده هستند... باید قدر یکدیگر را بدانند ... و به خودم لعنت می فرستادم که مادر زمانی که زنده بود... آنقدر که باید به او گل ندادم ... و حالا سعی میکنم گل های قشنگ روی سنگ سردش بگذارم ... سیگارم را روشن کردم ... قول دادم پاکت آخر باشد ... یا بمیرم ... یا نکشم ... نوشتن سخت بود ... اما یقینا از حرف زدن آسان تر است ...
برچسب:
نویسنده: سام اکبری