
سالن انتظار فرودگاه انگار که نفرین شده باشد خلوت بود... گوشی را برداشتم... خودش بود ... گفت من آنجا بودم ... گفتم ندیدمت اما، میدانستم آنجایی... گفت از کجا ؟ ... سیگارم را روشن کردم ... کمی پشت پرده ها روی سن راه رفتم ... خطی صاف را در ذهنم تصور کردم ...روی خط قدم زدم... مثل تمام خیابان هایی که آنها را پشت سر نگذاشتم... همهمه ی مردم را فراموش کردم... گفتم میدانی که من تو راحس میکنم ؟ گفت همین یک...
ادامه مطلب